+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 12:22  توسط ماني
|
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
+ نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1384ساعت 17:21  توسط ماني
|
تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 13:58  توسط ماني
|
عطر حظور تو
در چارچوب دل عطريست ماندني
با تو خانه فرياد ميزند :
من كعبه ام
کعبه ُ عشق

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 13:26  توسط ماني
|
مهربانترين؛
اگر مي توانستم ديوانگي ام را براي تو شرح دهم
اگر مي توانستم آنچه را كه در درونم به تلاطم در مي آيد برايت به تصوير بكشم
اگر فقط يكبار از ميان نگاههاي سركشم حرف دل بيقرار را مي خواندي
من زندگي را با بهشت شداد و گنج قارون عوض نمي كردم
بگذار عاشقانه گلواژه هاي زندگاني ام را كه با وجود تو،
رنگ اميد به خود گرفته اند ادامه دهم بگذار صادقانه بگويم :
« دوستت دارم » .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 13:13  توسط ماني
|
اینك كبوتران خیس
روی لبانِ بودا عشقبازی میكنند،
باران شاید ببارد
شاید هم نه.
و من
حتی اگر به روح منجمد حیات تو دستیابم
نخواهمت یافت.
تو در تمام شمعدانهای شیشهای
پراكنده شدهای.
و آسمان
نه میبارد
و نه نمیبارد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 12:37  توسط ماني
|
پرواز
با اینکه هیچگاه
سنگینی هیچگونه بالی را بر شانه های خود حس نکرده ام
اما
به پرواز شک نکرده ام هرگز
چرا که آسمانی باز
هر لحظه ، هر زمان
چراگاه ذهن من بوده ست
چرا که هیچگاه
برای پرواز
نیازی نبوده ام
به آسمانی باز

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 20:46  توسط ماني
|
این گل رو تقدیم میکنم به گل خودم ....

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 20:45  توسط ماني
|
وقت رفتن
وقت رفتن رسیده بود
و من میرفتم مبهوت
همچون قطره اشکی که می لغزید
از آن چشمهای پر صدات
به بالین آن لبهای پر سکوت

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 20:44  توسط ماني
|

در راه تو
در راحت زرورقی نشستن تا
انعکاس دهم نورت را؟
آه اگر چنین خیانتی کرده باشم من
من
بر هر رقصت راهی ساختم
پیش از آنکه بر داشته باشی اش

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 20:43  توسط ماني
|
یک تکه سلام و یک دسته گل ...
و چند نقطه چین به احترام نام قشنگت ، ای کاش مطمئن بودم که حرفهایم
در یک جای امن دور از چشم آدمها پنهان می شوند
تا راحت پس از سلام ، نامت را می نوشتم
و نوشتن نامت برای قطره های اشکم عقده نمی شد .
اما حیف ، می ترسم نامت بر زبانی جاری شود و آنوقت ...
پس بگذار عقده ی من و حرمت نام عزیزت حفظ شود .
راستی تو می دانی چرا همیشه
یک دلیل برای آمدن داریم و هزار بهانه برای نیامدن ؟
شاید آن یک دلیل از آن تقدیر است و آن صدها بهانه برای تأخیر .
عاشق ( بهانه ) بودن هم عالمی دارد .
دلم برای بهانه ی بودن ، بهانه می گیرد .
اما افسوس ، دیگر مجالی برای بهانه نیست .
محض آخرین فصل شرجی چشمان پاک و معصومت
این آخرین بهانه را به بی تابی کودکانه ی دل بیقرارم ببخش .
تنها یک بهانه مانده که آنهم تویی !

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 20:43  توسط ماني
|
بی پرواز
برای من بود که به زمین آمدی
و زمین چه زیباتر شد
و زمین چقدر به پاهایمان می آید
وقتی که دستمان در دست
دلمان در دل
بر آن گام می بریم
راستش را بگو
آیا براستی دلت برای پرواز تنگ نشده؟

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 20:40  توسط ماني
|
با همی
با هم که هستیم ساعتش خوب است
خوب نیست به ساعتت نگاه کنی
کمی بیشتر بمانی بد نیست
بد است دوباره مرا چشم براه کنی

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 20:40  توسط ماني
|
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 20:29  توسط ماني
|
در مقابل آینه می گذارم
تا از تو ابدیتی سازم
و تا همیشه برای من بمانی
مانی

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 20:29  توسط ماني
|
با تو بودن
با تو بودن تا تو بودن
بودنم را نیست جز این
بی تو بی خوشتنم
بمان
تا که خود
ز خویش بکنم

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 20:28  توسط ماني
|
همیشه سبز می خشکد ...

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 20:27  توسط ماني
|
دلتنگی
اگر زتو دورم
چه باک؟
دل من که جغرافيا نميداند
اگر تيز رخش زمان ميگذرد
چه خيال؟
دل من که تاريخ نميخواند
به هرچه بوی تو میداد نظر کردم
تا دل تنگی ز تو
به نزد خود یابم
چه سود؟
دل من که تنگ نمی ماند
چرا که ذره ذره اش پر ز "تو" ست
دل من تا همیشه برای توست .

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 20:27  توسط ماني
|
اولین دیدار
نرم رقص هر گامش
رقصی نرم به انعکاسش در آب
با راه رفتن اوست
و نگاه من که چه نرم
می رقصد به محور اندامش
می خزد
تا شعاع بالایش
و قلبم مبهوت و گنگ
برای کیست او
به جستجوست .
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 20:26  توسط ماني
|
بود و نبود
در فرآهنگ آرزوهایی که نبود
من چشمآغوش لحظه ای بودم
که تکرار خود نباشد؛
ونبود .

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 20:16  توسط ماني
|
مانایی
وقتی که زمین ایستاده است
تو هنوز میروی
و هنگامی که می ایستی
زمین چه دهشتزا
و هولناک
ساکن بنظر میرسد
من که عادت داشتم
ضربان قلب خویش را
با صدای قدمهای تو میزان کنم
اکنون
بی طپش
قلبم مبهوت و سر در گم
گوش سپرده است
به گام صدای تو
که باز
دوباره
کی آغاز می شود؟

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 20:9  توسط ماني
|
آن
من زنده ام
به آن روشنی پرداز
به آن یک شعر
به آن یک پرواز۰۰۰

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 20:6  توسط ماني
|